سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
الهه غربی

الهه غربی


ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست


گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت...


اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.


اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.


گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد،


 مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور...


و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...


رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ...


و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی...


برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.


برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت


برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد


عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو.


شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت


برو، فقط برو......


نوشته شده در دوشنبه 18/2/91ساعت 2:41 عصر توسط مریم نظرات ( ) |

وچنان عشقی به دریا داشتم


که با اولین نگاهم به تو


غرق شده خودم را غریبانه دیدم


اما تو...تو که بودی?


سایه؟ یا یک رویای نا پایدار


که دریا را دوست داشتی


فقط به یک نگاه و یک خاطره


من بدون نجات غریق


بی پروا خودم را به آب زدم


که شاید عشق را به تو بیاموزم


تو عشق را نیاموختی


ومن غرق شدم


و تو ماندی و خاطره شناگری


که عاشق دریا بود


اما شنا نمی دانست


نوشته شده در پنج شنبه 17/1/91ساعت 2:48 عصر توسط مریم نظرات ( ) |

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش


قرار داده بود ؛ روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم ، لصفا کمک کنید."


روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ،


نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.


او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد


تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت


و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت


و متوجه شد که کلاه آن مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.


مرد کور از صدای قدمهای خبرنگار او را شناخت


و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته


 بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه نگار جواب داد : "چیز خاص و مهمی نبود


من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم.


و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...


مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی


روی تابلو او خوانده میشد : " امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!! "


نوشته شده در سه شنبه 1/1/91ساعت 5:22 عصر توسط مریم نظرات ( ) |

همه می پرسند...


ادامه مطلب...


نوشته شده در یکشنبه 14/12/90ساعت 1:55 عصر توسط مریم نظرات ( ) |

وقتی تو نیستی غمگینم


و به آسمان آبی بالای سرت


و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم


تو را دوست دارم


وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند


و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام


چرا آنهائی که که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند


تو را دوست دارم


اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم


حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم


زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند


می دانم که دوستت دارم


اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند


و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند


زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست


نوشته شده در سه شنبه 9/12/90ساعت 2:35 عصر توسط مریم نظرات ( ) |


Design By : Pichak